|
جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤ شاید حرف آخر
با یاد و احترام لیلا و اعظم ابراهمیی، تقدیم به بابا و مامان ! شد 34 ماه ! 34 ماه که نوشتم تو این خونه ای که این روزها سوت و کوریش خودم رو هم دل گیر می کنه. خونه ای که شده بخشی از همه زندگی ام. زندگی واقعی ام. جایی که خیلی گریه هام رو ریختم تو نوشته های شبانه اش. جایی که فریاد هام رو ریخته بودم توش وقتی که نگاه می کردم به دیوارهای دل گیر دانشکده. یه جایی شبیه دفترچه خاطرات. دفترچه ای که می شه یه روز خیلی چیز ها رو از توی نوشته هاش در آورد. این جا شده بخشی از من. بخشی از چیزی که بهش می گن حامد یا می گن هامد. اصلا مگه چه فرقی می کنه. دیگه مدت هاست که عادت کردم به این چیز ها توجه نکنم. اما می دونی! بذار خیلی راحت و ساده برات بگم همسایه! وقتی چیزی می شود بخشی از وجودت و بعد می خواهی بکنیش و بگذاریش کنار (آن هم شاید برای همیشه) انگار که چیزی گم کنی. نه که عادت کرده باشم به تو ِ مجازی ها ! نه که فکر کنی که بی نوشتن در تو در می مانم وسط راه زندگی. نه باور کن حتی به این هم فکر نمی کنم که تمام کردن راه خوبی باشد برای تعییر دادن اوضاع. اما می دونی! می گن وقتی که براتون یه جایی زندگی کردن سخت شد، هجرت کنید. "واهجروا" ..حالا دارم می رم. می رم یه خونه جدید. می رم آیلار .... ماهی برای تو... ماهی برای من ... اما بذار حالا که آخرین کلمه هام رو دارم می ریزم تو نسل سبز... تو جایی که 3 ساله همرام شده ... این ها رو برای شما بگم ... بگم از همه کسانی که بودند. از همه آدم هایی که این جا اومن و یا نیومدن و با همین اومدن، نیومدن هاشون زندگی را مرور کردم و به قول بامداد هم چنان دوره می کنیم، شب را و روز را .. هنوز را ! از روزی که اومدم : برای علی روزی که بهت گفتم و اومدی و با هم شروع کردیم، حدس می زدم یه روزی شونه هات رو لازم داشته باشم، چه برای گریه کردن و چه برای تکیه کردن بهشون. می دونستم و هنوز هم می دونم و امیدوارم که به همه فکر های بزرگی که داری برسی. همین همراهی نصفه و نیمه ات هم خوب بود. خوب و دوست داشتنی. برای هدا راستش جزو اولین کسایی بودی که اومدی و اون روزی که اومدی همه چیز یه جوری بود. یه جوری معمولی. خب برای تو نوشتن که می دونی سخته. روزی که رفتی و خیلی چیزها، عوض شدن، باز این جا موند و شد خونه ای برای نوشتن همه تنهایی هام. برای نوشتن از خیلی چیز هایی که دیگر دورتر از آن بودی که رو در رو بشنوی. به قول مسعود : "بستی و رفتی .تا ....." آره. روزی که رفتی دیگه چیزی معمولی نبود. سخت بود ! برای مانا می دونی . آدم تو زندگی اش با آدم های زیادی آشنا می شه، اما همیشه آدم های کمی هستن که می تونن تغییر بدن آدم های دور و برشون رو. مانا از اون دست همراه هایی بود که با دل تنگی های روزهای دور مدرسه و غروب خاکستری، خیلی چیز ها رو یاد داد. خیلی چیز ها... شاعر و کلا زندگی ... برای فرهاد(غزل معاصر) و مرتضی( آدمک) این دوتا من رو پرت کردن تو قشنگ ترین گوشه های زندگی. جایی که یاد گرفتم از همه چیز، حتی چیز های خیلی سخت هم لذت ببرم. خونه جفتشون برام جایی بود و هست که قشنگ ترین غزل های زندگی رو توش مرور می کنم. فرهاد راستی راستی برازنده است که پدرخوانده این جمع نام بگیره. البته از نوع محبوبش ... برای لیلا آبی آسمون از اون خونه هایی است که همراهی اش تو همه این مدت بیشترین چیزهارو یادم داده. لیلا هم خوب می نویسه و هم خوب فکر می کنه . شاید این فکر کردن برای نوشته هاشه که برام همیشه متفاوتش کرده از همه بلاگستان. من اسمش رو می ذارم جایی برای زندگی. من قشنگ ترین کامنت ها و نظرات بلاگم رو متعلق به لیلا می دونم. به قول خودش : "خدا حفظت کنه ! " برای مسعود و احسان آقا طیب و نوشته هاش از همون روز اول بوی بهشت می دادن. من مسعود رو خیلی طول کشید تا دیدم. شاید حتی اون دیدار اول عجیب و غریب رو تا مدت ها تو خاطرم نگه دارم. مسعود یه جوریه. یه جورایی خیلی متفاوت. هم قشنگ فکر می کنه و هم این قدر توان داره که فکرش رو قشنگ تر بیان کنه. احسان بچه گرم و دوست داشتنیه که من رو یاد رفیق هایی می ندازه که آدم هر بار می بینتش فکر می کنه مثلا بعد یه سفر چند ساله داره باهاش روبوسی می کنه و درد دل می کنه. عاشقانه ترین نوشته های زندگی رو تو خونه مسعود خوندم و موجز ترین حرفاش رو تو خونه احسان. و از نظر خودم، بهترین و قشنگ ترین حرف هام رو زیر نوشته های این دو تا نوشتم. برای هدا و نفیسه و مریم هدا یه روز اومد. یه روزی اول صبح یکی از روزهای بهاری. با نوشته های طولانی اش، که برام غیر منتظره بود، فکر کردم که یه آشنای دوست داشتنی سر راهم قرار گرفته. درسته که هدا برام خیلی زود از قالب بلاگ در اومد و به شکل نامه شد و حرف های دوست داشتنی، اما توی همه این 15 ماه آشنایی مون، خونه اش، راحت ترین خونه بود برای گفتن و یا نگفتن خیلی از حرف های من. هدا روز به روز عوض میشه و این تنها ویژگی انسان هایی که می خوان به رهایی برسن. نفیسه خیلی دور و خیلی نزدیکه. دوست خوب. همراه خوب. کسی که خوب می فهمد. کسی که همین جوری هم نگاه کنی، خوشبختی را همراه خودش دارد، شاید گاهی فراموش کند. بانوی اردیبهشت واقعا بهش می آید دخترک. مریم خواهرترین این جمع بود. دخترک دزد واژه ها و غزل های ناب است و قلبش به وسعت همه زندگی جا دارد برای دوست داشتن ! برای میثم همسفر پاییز. بهار. تابستان و زمستان. یاد جمشیدیه هایی که با هم نرفتیم. یاد امام زاده هایی که هر بار شانه خالی کردم از رفتن با او. همراه خوبی که حرف های خوب و نرمش همیشه آرامش رو به قلب آدم باز می گردونه. همیشه . این روزها پسرک دارد خدمت سربازی ... برای ایمان/مهرداد/مریم/ندا این چهار تا، دوست هستن و همراه. ما با همه فرق هامون، کنار هم چیزی خلق کردیم به اسم خاطره، خوب و بد ِ این خاطره ها زیاد مهم نیست. مهم عمقشونه. حالا داریم تقریبا روزهای آخر با هم بودنمون رو مرور می کنیم. مروری تلخ و شیرین. و برای یکتا یکتا، شاید آروم ترین خونه دنیا رو داره. همیشه فکر می کنم که چقدر خوبه که هست. چه خونه اش حزن نگاه باشه، چه خونه عروسک، چه ماه قبیله. یکتا خونه اش، آرامش خاصی به آدم هدیه می کنه. یکتا چه نوشته اش غمگین باشه، چه شاد، چه رویا دیده باشه توش، چه واقعیت رو بگه، دوست داشتنی است. چیزی که در مورد یکتا می تونم بگم اینه که یکتا خودش دنیایی است. دنیایی به بزرگی یک انسان. یکی که فکر می کنم آشنایی باهاش می تونه جزو بهترین حادثه های زندگی هر انسان باشه. یکتا آسمونی ترین حرف هاییه که یه انسان می تونه بزنه. یکتا راستی راستی ماه قبیله است. قبیله عاشقان دنیا ! حالا دارم آخرین کلمه هام رو می ریزم تو دل نسل سبز. الان که می نویسم، خیلی چیزها رو تو ذهنم دارم مرور می کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم این جا تموم شه. یعنی هنوز هم تموم نشده. فقط دیگه خسته شدم. دوست ندارم با حس خستگی، تو جایی بنویسم. اینه که فکر کردم شاید برم. برم برای همیشه. برم و حرف هام رو بزنم، برای آیلار ! کاش احسان بود، که بهش می گفتم که تو فصل عاشقانه های تعطیل، دل نوشته ها تعطیل ! خدانگهدار ... هم شما ... هم خاطره های تلخ و شیرین
یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤ به بامداد ...
دریغا ! شیر آهن کوه مردا که تو بودی
من بی نوا بنده گکی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بز رو طوع و خاک ساری نبود: مرا دیگر گونه ای خدایی میبایست شایسته آفرینه ای که نواله ناگزیر را گردن کج نمیکند. و خدایی دیگر گونه آفریدم. " سهشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤ تابستونه
به نام او برای بچه های کوچک، خدا همیشه روی طاقچه اتاق است ... که نگاه می کندشان !
برای بچه های کوچک، توپ گرد و زمین خاکی ... گرمای بی نظیر!
برای بچه ها، کوچه های تابستان یعنی دفتر خاطراتی که کاغذی نیست ... از جنس عمر است.
برای ما بچه ها، تابستان یک فصل است ... مثل همه فصلا .. اما ... مثل این که تعطیل است !
اِن امین جلسه شعر خونی بر و بچه ها که بعد مدت خیلی طولانی برگزار می شه، هدی هم هست... جاش هم که خوبه ... فرهنگسرای شفق – پنج شنبه 4-7 عصر (صبح پانشید برید ضایع شید !!!)
سهشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٤ پرت و پلا
یار دبستانی من ..... 6 سال گذشت – به همین سرعت – 6 سال سکوت سالگرد 18 تیر، بر همه تسلیت رحلت فاطمه زهرا، بر دوست داران اش تسلیت پيش گفتار با احسان قدم مي زديم زير آفتاب جهنمي تهران، بي اندکي توجه به خستگي مان، يا به آفتاب رو به رويمان. نشستيم تو ماشين. گفتم به احسان که نوشتن حوصله مي خواهد؛حس و حال مي خواهد، مهم تر از همه، بهانه مي خواهد. يه چيزايي هست چند وقت مي خوام اين شکليش کنم. البته من نويسنده خوبي نيستم. پس همه تون ببخشيد.
تقديم به : محسن باقرلو به پاس صداقت ناب و بي نظيرش که در اين دنياي پر از دروغ و تزوير چون آفتاب مي درخشد؛ احسان پرسا به پاس قلب بزرگ و دوست داشتني اش که به عشق انسان مي تپد؛ يکتا و حرمت عميق ترين و آرام ترين درياي ديدگان؛ سرزمين نگاه هاي خیلی نجيب؛ فرهاد و تقسيم لحظه هاي تنهايي با جشن غزل هاي پر شکوهش در خانه ای که ... هدي و زیبایی قلب بزرگش که فريادرس است، به پاس تعبير عظيم و انساني اش از کلمه "دوستي" مسعود و درس هاي کوچک زندگي که در واژه هايش جاري است؛ نفيسه به پاس قلب پر از عاطفه و صميميت اش؛ مريم و غوغاي چشم هاي باراني اش، وقتي خيلي ساده مي گويد حرف هايش را ميثم همسفر روزهاي خستگي پاييز و باران و درخت و زمين پوريا سوري و جان تازه اي که واژه ها در شعرش به دست مي آورند علي کوير آباد به پاس عاشقانه هاي کودکانه و نازنينش ايمان و لحظه هاي خوب با او بودن، او که اين روز ها عجيب دل تنگ اش مي شوم؛ با آن که هر روز مي بينمش... ندا و دل تنگي هاي روزهاي دور دانشگاه، به پاس همراهي اش در لحظه هاي سخت و پرهراس سمانه و درد دل هاي روزهاي خستگي مان، به احترام همه واژه هاي مقدس مينو و نرگس که هستند و چه قدر خوب که هستند ... اين روزها ، اين روزهاي گرم جهنمي، نبضم آرام مي زند احسان . مثل کسي که مي رود به سمت مرگ؛ يا مثل کسي که در يکنواخت ترين بخش منحني زندگي اش قدم مي زند. حالا تقريبا ديگر همه چيزش فقط روي کاغذ زنده است. حتي روي کاغذ داد مي زنم. صبح هاي تکراري که مي نشيني در ماشين و مسيري را مي روي که ديگر تقريبا همه اش را از حفظ مي تواني تجسم کني در ذهن ات. مسيري که نه سبزي خيره کننده اي دارد و نه سکوت و سکوني که مجال اندکي فکر را به آدم بدهد. زير اين آتش باران آسمان خودت را بايد پرت کني رو در روي با يک غول کوچک مثل هماني که الان روبروي تو هست و داري مي بيني اش. غولي که نمي دانم چگونه تسخير کرده همه زندگي مان را. کم مانده لابلاي همين چت روم ها، پارتي برگزار کنيم و لابد اسمايلي فيس ها هم قرار است به جاي ما بخندند. و ظهر هاي کسل کننده که نه دستت به کار مي رود و نه ميلت به خواب و رويا. از پشت پنجره آفتاب قوس خودش را ميزند از شرق به غرب. نمي دانم مثلا زمين از اين همه چرخيدن تکراري دور خورشيد خسته نشده؟؟؟ نمي دانم اين همه تکرار و توالي فقط سهم من است يا ؟؟؟ و عصر. عصر هاي لعنتي تهران. که فاصله دانشگاه را تا خانه در راه بندان هاي مثال زدني تهران، تلف مي کني و انگار براي اين مردم، "وقت" ارزان ترين موجودي است که خرج مي کنند.خسته و درب و داغون مي رسي خانه. پرت مي شوي زير کولر روي تخت. بادي که مي گذرد از روي عرق هاي تنت و حس کرختي که وجودت را مي گيرد. چشم مي بندي و فکر مي کني که چقدر کار کرده اي. شام و چند کلمه صحبت با مامان و بابا و يه کم دعوا با نرگس و مينو و يک کم کل کل با بابابزرگ. اين طرف هم کوهي از کتاب رو چيدي رو ميزت که شب ورق بزني. بعد مي روي که بخوابي و يه کم نوشتن و يه کم کمتر خوندن و يه چند تا اس.ام.اسي که شعر هاي دوستاي عاشقت رو مي فرسته براي مهندس ها و درس هاي مهندس ها رو مي فرسته به عاشق ها! بعدش مي خوابي. يه چيزي شبيه مرگ. خواب حس جالبيه. حس "نيست" بودن. يعني تو در خواب به بودن فکر نمي کني. شايد همين است که مي گذارد کمي سبک تر بشوي و صبح که بازي تکراري شروع مي شود، فکر کني که امروز، روز ديگري است. به احسان گفتم مي خوام بنويسم : "فصل عاشقانه ها تعطيل" و بعد : الان که مي نويسم بايد کلي کار انجام بدم برا فردا. مجبورم از وقت خوابم هم بزنم. نمي دونم چرا حس کردم بايد اين چرت و پرت ها رو تقديم کنم. شايد اصلا نوشته ام همون جا تموم شد. بقيه اش درد دل بود. درد دلي که اون روز احسان همراهي اش کرد. جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤ باور
به نام او به : نمی دونم : همه تون هی می نویسم و هی خط می زنم. نمی دونم اصلا چرا این روزها این جوری شدن. نمی دونم چرا این قدر قلم از دستم فرار می کنه. نمی دونم چه جوری باید دوباره نوشت. نمی دونم بهاری که گذشت چه قدر چیز هایی داشت که ندیدم. بهار سختی بود. بهار پر خاطره ای بود. باران گرفته بود. صدای شر شر آب ... و کوچه هایی که امتداد عبورم شده بودند. باران می زد و تنهایی پرسه های شبانه همراه زیباترین سمفونی آسمان. *** گفته بودی بارون سهم لحظه های شیدایی دله. (یادت می آد؟) گفتی بهم که بارون معجزه است. بارون مرداد ... نمی دونم با اون چشما چه جوری معجزه رو باور کرده بودی. نمی دونم . من فقط یه روز صبح بیدار شدم. یه صبح بهار . دیدم خیلی عاشقم. دیدم از لای بعضی نگاه ها می شه ایمان اورد. من دیدم که می شه خیلی ساده حرف زد. من دیدم همیشه لازم نیست بیافتم دنبال کلمه ها... گاهی هم باید بذارم هر چی می اد .... خودش بیاد ... دیدم لازم نیست منم نویسنده و شاعر باشم. من می تونم خودم باشم. حامد ... آره . منم یه روز ایمان اوردم. باور کن !
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
آدمک : جور دیگر زندگی مانا : غروب خاکستری حیات خلوت : نازنین آقا طییب : رنگ خدا باد صبا: کلاسیک شیدایی : دلناز شکوفه سیب ایران ریکی آبی آسمان ایلشن جلاسی وبلاگ دو نفره قاصدک سوخته بانوی اردیبهشت دیوارها : ذهن زیبا کبوتر و یاس و زندگی شاعرانه ها و عاشقانه ها دونه برف : فکری سفید تر حنیف : دوست شاعرپیشه می خواهم خودم باشم دخترک حرف فروش آیینه : دریچه ای به باران-دریا- کوه غزل کریمی بوف کور فاصله ها ناله ریوار دوره گرد مرثیه دل دیوانه یکتا و حزن نگاه کات و ِی پناهگاه رقص موج و غزل مهدی :پدری شاعر شکوفایی
گویا گوگل : شاه دنیای نت بدهی Yahoo !
یادگار عمر ارتباط مجازی پرشينبلاگ
زاده شده در روز عاشقان -- بزرگ شده در سرزمین های غربت -- ساکن تهران : شهر بی فروغ -- در آرزوی سرزمین سبز تر خدا -- نیمه ای از زندگی در گیر و دار فولاد و بتن می گذرد -- نیمه ای دیگر در لابلای شعر و ادبیات -- نیمی از دوستان ام شاعرند و نیمه ای مهندس – اما همگی درنقطه ای به اسم عشق به هم می رسند.
خانه ای در کال سوسن را حتما بخوانید. داستان پیمان شاید به نوعی داستان خیلی از مردم این سرزمین باشد که در پس پرده نا آگاهی ما پنهان شده اند. این سرزمین شاید یک ویژگی خیلی جالبش این باشد که غیر عادی ترین چیز ها هم می تواند عادی جلوه کند… خسرو حمزوی با قلمی جذاب داستانی را پیش روی شما می گذارد که تا پایان شما را در بهت و نگرانی پیش می برد… این کتاب را از دست ندهید.
آبی آسمان- لیلا --- آبی های آسمان: شناور شدن در سبکی اندیشه های زیبا- این جا یک روح زیبا، زندگی را از زوایای گوناگون می نگرد. در همراه شدن با او سبک می شوید و پر از اندیشه های آسمانی. بعد از دو سال و اندی نوشتن در این دنیای مجازی "آبی آسمان" را به عنوان یکی از قشنگ ترین وبلاگ های موجود می شناسم. از کارهای جذاب او می توان به "بازخورد" های 8 گانه اشاره نمود. حیات خلوت- هدی --- خواهر نادیده : دوست عزیز: مهربان همیشگی و نازنین همیشه و هنوز... هدی قلمش یه جوری عجیب و غریبه -- خیلی پر رمز و رازه – هدی در پشت واژه ها ترانه های غربت تلخ را زمزمه می کند، شاید بی خنده ای --- اما من بزرگ شدن تدریجی او را در 9 ماهی که می شناسمش حس کرده ام. قلمی که مسیر سبز زندگی را قشنگ و دوست داشتنی توصیف می کند. خانه هدی برای من یکی از گرم ترین و راحت ترین های دنیا است که می شود خستگی های یک روز دشوار را در نرمی نوشته هایش گم شده دید..
|
