طرح کوچک يک عصيان ۳

به نام او : بي انتها و بي ابتدا<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد    دل رمیده مارا انیس و مونس شد

میلاد پیامبر صلح و دوستی؛ پیامرسان آزادی و عدالت مبارک

طرح کوچک يک عصيان 3

 

شب بود. نشسته بوديم زير تنها درخت آن تکه از جاده

سر نهاده بودم بر شانه ات که "استواري امن زمين"  بود.

چشم بسته بودي که بخوابي؛ آرام زمزمه کردم در گوشت : مي داني؟!

 

" من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه اي بيافرينم! باور کن.

  من مي خواستم که با دوست داشتن زندگي کنم. کودکانه و

  ساده و روستايي"

 

زندگي اما سخت گرفت ...

چرخ بي وقفه زمان،  نتوانست "بودن" مارا هضم کند ...

اين است که اين جاييم، وسط جاده بي انتها ! مي داني ...

 

"هيچ کس شهري را بي دليل نفرين نخواهد کرد."

آخر

" مردم شهر ها را به دلائل شان دوست مي دارند."

 

من که ديگر دليلي براي "بودن" نداشتم ... ... ...آن جا برايم به

آخر رسيده بود.

 

خواستم بگويم :  اما  خيلي مي ترسم از آخر ها ! از آخري به رنگ مرگ

که انگار خوانده بودي دستم را که ناگفته زمزمه کردي:

 

"مرگ سخن ديگري است، مرگ سخن ساده اي است."

 

برگشتم. چشمم افتاد بر اشک هايت!

دست هايم را پل زدم تا چشم هات، شور و شيرين اشک هايت

که مماس شد بر انگشتانم گفتي:

مي داني ! آدمي که از آخر مي ترسد، يعني که حال برايش خيلی

مهم است.

که گفتم : نقطه گريزناپذيري ماست مرگ، تنها جايي که تسليم

مي شود آدمي.اما مرگ بهانه هاي زيادي براي خوب ماندن مي دهد،

بهانه اي مثل اين که هر شب طواف کنم شانه هاي آسماني تو را .

 

خيره شدي ، با آرامش مثال زدني ات گفتي :

 

" براي دوست داشتن هر نفس زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز

و براي ساختن هر چيز نو، خراب کردن هر چيز کهنه را

و براي عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را."

 

حالا بلند شو.

 بيا برويم ! اي يار ، اي يگانه من ...

داشتم فکر مي کردم آن خط نوراني در آن دورها که حالا شده

فصل مشترک آسمان شب و زمين چه قدر رنگ مرگ داشت.گذشت

از خيالم که لابد اين جا بودنمان دليلش همين باشد. اين که نخواستيم

شک کنيم که عاشقيم.

 

قدم مي زديم... بوي دريا فضا را پر کرده بود. بر ساحلي رسيده بوديم؛

خيلي دور از آن "شهري که دوست مي داشتم" ...

صداي  هم آغوشي آب و خاک بود...

عطر صدف و نرمي ماسه ...

گفتي : راستي که دنيا چه قدر چيز هاي قشنگ دارد که بي هيچ

عادتي دوست داشته مي شوند.

گفتم : بله- مثل اين دريا، يا اون آسمون، مثل تو...

دست در دست... بادي که آشفته مي کرد گيسوان تو را و زندگي ...

 

 

حياط دانشکده بود...

داشتم فکر مي کردم به آخر اين چهار سال و به آخر هر چيز ديگري، مثلا  آخر زندگي : مرگ ...

و داشتم فکر مي کردم که  آيا واقعا " ما بي چرا زندگانيم " ؟!؟

که نوشتم برايت...براي تو که مي خواني و مي فهمي ...

 

تو پرانتز

حکایت آن مرد که 6 سال شد ...

دلم پر است از این روزگار بس نامرد

 

جمله ها : بار دیگر شهری که دوست می داشتم :نادر ابراهیمی

 

/ 98 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كوچك آبي

يعني اگه باور و حق بودن مرگ و يه جابه جايي ساده ي انسان باشه تا همه چي طبق عدل خدا پيش بره و مظلوم از ظالم شناخته شه..اگه باورش باشه كه اصلاً مجالي براي نوشتن از اون دو طرح پيش به وجود نميومد..اصلاً دل پري نبود..كه الان كم نيست..ياد مرگ اصلاً نيست يك فراموشي و سر در برف كردن كذايي..اينه كه عصيان هارو ميسازه..هر جور و سركشي رو راه ميندازه در عالمي كه همه اجزاش چشم و گوش خداست..ريا و حسادت در حالي كه خدا به ذات الصدور آگاه است..وووو دردهايي بيشتر و عظيم تر كه چند لحظه تأمل در آن ناله ات را در مياورد..از اون حرف هاييست كه همين و تمام شد و به پايان آمد ندارد و هست..نور ديده از خدا ميخواهيم تا ببينيم و درك كنيم..و دلي تا عظمت و در عين حال سادگي مرگ و خالق مرگ در آن بگنجد..آمين.

كوچك آبي

سلام..اول اينكه تعجب ميكنم چرا من تا الان متن جديدو نديده بودم..نمي دونم چرا..شايد مثل خيلي موقع ها كه ميبينم ولي چيزي يادم نيست يا ميشنوم ولي گوشم نيست شده باشه..تازگي ها جند بار ساعت رو ميبينم تا درست ميفهمم كه چه وقتيه بار اول و دوم اصلا تمركز ندارم..واقعاً تعجب داره كه تا امروز نديده بودم..حالا مهم نيست..مهم اينه كه الان خوندم..ميدونين من الان كتاب واژه و معني ندارم تا معني دقيق عصيان و بدونم..ولي احساس ميكنم بوي منفي ازش مياد كما اينكه تو دو نوشته ي قبل از ظلم و سركشي و بي رحمي صحبت شده بود كه من هم عيناً بابتش حرف زده بودم..چون كاملاً ميبينم و دركش ميكنم..از كوچكترين ظلم مثل يك اخم از روي عصبانيت و ناحق يه رهگذربه يه كودك كه اشك اونو در مياره تا بزرگتر و بزركتر و به مراتب دردناكتر..اين عصياني كه الان ازش گفتيد به عقيده ي من حق مطلقه..از اون صحبت عشق كه اول اومده و هميشه هست و زيباست وباعث ميشه آدم با ديدنش خوندش حتي فكر يه لبخند با تمام دوست داشتن با تمام وجود به وجد بياد و خالقش رحمانشو تحسين كنه تا اون مرگ آخر كه عين حقيقت و باوره ولي متأسفانه كم ديده ميشه..منظورم باورشه..

سودابه مهیجی

سلام ...منو ميشناسی؟....دفعه ی اوله که ميام اينجا اما از اين به بعد زياد ميام....با همين نگاه اول به نوشته هات فهميدم از اون ادمايی هستی که خيلی جالبن .....خوشم مياد از ادمای اينجوری...به من هم سر بزن ....(( ميتوان در عصر آهن آشناتر شد......))

ياس

سلام ميدوني چي فكر ميكنم ...فكرميكنم هموني هستي كه در تمام اين چهار ترم تحصيلم به وجودت افتخاركردم و برايت ارزش زيادي قائل بوده ام نه تنها براي تو بلكه براي تمام كساني كه چون پدرم انساني ازاده بوده اند و حتي لحظي زير بار...........خيلي دلم ميخواد حدسم درست باشه ميدوني چرا چون اون لحظه جدايي كه هر وقت فكرش رو ميكنم دلم ...هرگز نخواهدرسيد

ياس

ميدوني خيلي ذوق زده شده بودم يادم رفت ازت خواهش كنم كه اگر حدسم درسته بهم حتما اطلاع بدي البته اگر دوست داشته باشي شايد.......ولي دلم ميخواد بدوني هر كسي باشي باز هم دوستت دارم مطالبي كه نوشتي و اسمي كه انتخاب كردي (نسل سبز) بيش تر از ان چيزي كه فكر كني معرف شخصيت دوست داشتني توست

حامد

ياس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه قدر نزديک شدم به حس نوشتت .... کی هستی ؟؟؟ نشونه نمی دی ؟؟؟؟؟؟؟چهار ترم آشنايی .... بگو ... چشم در راهم ...

ياس

دوست دارم يه كم دنبالم بگردي؟؟؟ و خاصيت بهار اين است نازنينم

hamed

خيلی دلم می خواست ... باور کن ... اما ... يه چيزی ... اصلا اين روزها ..حال و حوصله ای نيست ... که جستجو را اميدی باشد....بيشتر راهنمايی کن .... راستی فک کنم به روزم ... يعنی خيلی وقته به روزم ... برای نوشته بعدی پی ام بذار ...

ياس

حالت خوبه؟؟؟؟؟اكهي اين هم سيستم فارسي نداره منو ببخش؟؟؟؟ اول فاميليت ( س) نيست اقاي به روز واست كلي نوشتم!!!!!!؟؟؟؟؟ يه كوجلو جستجو كن راهنمايي واين است خاصيت بهار نازنين ؟؟؟اكر متوجه نشي !!؟؟؟؟؟؟؟؟به اميد ديدار