طرح کوچک يک عصيان :آخر

به نام او : یاری دهنده بی انتظار

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

طرح کوچک يک عصيان : آخر

 

جاي قدم هايمان را آب، امان "ماندن" نمي داد.

- اصلا مگر نه اين که براي گذاشتن و گذشتن آمده ايم -

و تو که معلوم نبود کدامين افق دور دست را نظاره مي کردي.

تصوير واژگون ماه با هر موجي بالا و پايين مي رفت؛ و ستاره هايي که مجال خودنمايي در اين آينه­ي بي انتها نمي يافتند.

آرام گفتي؛ طوري که لابلاي داد هاي وحشي آب و باد گم شد صدايت :

بيا بمانيم همين جا ...

آخر

"ماندن که ضد رفتن نيست، نرفتن ضد رفتن است"

 

گفتم : مي شود؟- نمي دانم ... نمي دانم که مي شود ماند يا نه.

گفتي : مي شود، مي شود ماند، مانند "باد" که مي رود و "مي ماند" – اصلا "ماندنش" به رفتنش است که اگر نمي رفت "بودي" نداشت که ماندن برايش معني بگيرد.-

گفتم : لابد مي شود ماند ... ماندني از جنس ثانيه ها! ثانيه هاي خوب با تو بودن ... که هر چه قدر هم که پر شتاب مي روند، اما باز هم چنان مي مانند.

ماندني از جنس رفتن ... ماندني از جنس ديگر...

 

و داستان "بودن و نبودن"  همواره هم  مساله ماست و هم وسوسه ما ! شايد اصلا فلسفه ماست.

دست در دست

براي دقايقي پا در مرزهاي آب و خاک گذاشتيم

وقتي که آب تنها حائل ميان من و تو بود.

نگاه کردم به اعماق چشم هات که ايجاز بي بديل قشنگي ها بود.

ماندم؛ چرا که قلبت سرزميني بود که من يافته بودم ... خيلي دور از شهري که ....

حالا بيا برويم ... اي يار ... اي يگانه ترين يار !!!

 

 پايان : ارديبهشت 84

 

 

"در جهان هيچ چيز موذي تر از حافظه آدمي نيست"

گاه به ديدن کلمه اي، در پستو خانه ی انديشه ات پرسه مي زني از پي خاطره اي که شايد سال ها پيش براي دقايقي تلخ و شيرينت کرده اند.

گاه به تماشاي لبخنده اي، يا گريه در خنده اي، به دل گذشته ها سفر مي کني.

و گاه به ديدن حادثه اي، سراغ صندوقچه واژگان محدودت را مي گيري...

 

طرح هاي کوچک من، به نوعي مرور خودم بودند و پيرامونم.

مروري بر واژه هايي که گذشته و حال و شايد آينده ام باشند.

اين شد که نوشتمشان : براي خودم و براي شما

شما که شايد چون من، روزي، ساعتي و يا حتي لحظه اي، در برابر واژه اي ايست کرده باشيد:

واژه هايي مانند "خوب"، "بد"، "خدا"، "ماندن"، "مرگ"، "عشق" و ...

که تنها واژه نيستند. رسالت نيز دارند به گمانم. رسالتي بزرگ که وا مي­دارد خالقشان به آن ها سوگند ياد کند.

/ 44 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلي

ما مخلصيم، چه با دست- بزن!چه بی دست- بزن!

axemah

شما هم بی صدا شديد ؟

هدا

نيستی.. نمی نويسی ح ا م د ؟!

کمند

حامد چقدر قشنگ توصيف ميکنی .. ماندن که ضد رفتن نيست .. عالی بود حرفات منم پند گرفتم تا حدودی ..

کمند

رو تن زخمی جاده ... کی غم رفتنو کاشته کی تو غربت خیابون.. قاب خورشید و شکسته. کی تو شهر عشق و رؤیا.. شعر نفرین و نوشته.. کی برای من تنها. کوه غم رو جا گذاشته.. کی تو اوج قصه ها .. من و بی صدا گذاشت.. تو کوچ پرنده ها . کی تو خوابم پا گذاشت.. برای قلبای خسته. بگین آسمون بباره. زیر پای پاک بارون.. یه کسی گلی بکاره.. تن زخمی زیر بارون. دیگه مرهمی نداره.. میشه تن پوش خیابون. چون دیگه جایی نداره.. جاده خالی حالا. من و رو تنش میکاره.. رو تن زخمی جاده . کی دیگه پاشو میذاره ..

narges

کجايی حامدی؟؟؟

كوچك آبي

سلام..اين بار فقط سلام..نه..ميخوام بگم..ولی..انگار..سلام همين.

يكتا

با سلام ... بدين وسيله از شما عزيز بزرگوار و دوست گرامي جهت حضور در عصر شعر بهاري دانشكده مهندسي پزشكي دانشگاه آزاد اسلامي دعوت به عمل مي آيد. زمان: سه شنبه 27 ارديبهشت ماه ... ساعت 16:30 بعد از ظهر ... مكان: تهران ـ ميدان پونك ـ بلوار شهيد ميرزا بابايي ـ بلوار عدل ـ انتهاي گلزار يكم غربي ـ دانشكده مهندسي پزشكي دانشگاه آزاد اسلامي. منتظر حضور شما هستيم. باتشكر. يكتا امين كاشاني

عطیه

سلام حامد خوبی چند روزی بيشتر نيست که باهات اشنا شدم.... شيوه ی نگارشتو خيلی دوست دارم ....موفق باشی