پرت و پلا

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به نام خداوند ایثار و انصاف

یار دبستانی من .....

6 سال گذشت – به همین سرعت – 6 سال سکوت

سالگرد 18 تیر، بر همه تسلیت

 

رحلت  فاطمه زهرا، بر دوست داران اش تسلیت

پيش گفتار

با احسان قدم مي زديم زير آفتاب جهنمي تهران، بي اندکي توجه به خستگي مان، يا به آفتاب رو به رويمان. نشستيم تو ماشين. گفتم به احسان که

نوشتن حوصله مي خواهد؛حس و حال مي خواهد، مهم تر از همه،  بهانه مي خواهد.

يه چيزايي هست چند وقت مي خوام اين شکليش کنم. البته من نويسنده خوبي نيستم. پس همه تون ببخشيد.

 

تقديم به :

محسن باقرلو

به پاس صداقت ناب و بي نظيرش که در اين دنياي پر از دروغ و تزوير چون آفتاب مي درخشد؛

احسان پرسا

به پاس قلب بزرگ و دوست داشتني اش که به عشق انسان مي تپد؛

يکتا

و حرمت عميق ترين و آرام ترين درياي ديدگان؛ سرزمين نگاه هاي خیلی نجيب؛

فرهاد

و تقسيم لحظه هاي تنهايي با جشن غزل هاي پر شکوهش در خانه ای که ...

هدي

و زیبایی قلب بزرگش که فريادرس است، به پاس تعبير عظيم و انساني اش از کلمه "دوستي"

مسعود

و درس هاي کوچک زندگي که در واژه هايش جاري است؛

نفيسه

به پاس قلب پر از عاطفه و صميميت اش؛

مريم

و غوغاي چشم هاي باراني اش، وقتي خيلي ساده مي گويد حرف هايش را

ميثم

همسفر روزهاي خستگي پاييز و باران و درخت و زمين

پوريا سوري

و جان تازه اي که واژه ها در شعرش به دست مي آورند

علي کوير آباد

به پاس عاشقانه هاي کودکانه و نازنينش

ايمان

و لحظه هاي خوب با او بودن، او که اين روز ها عجيب دل تنگ اش مي شوم؛ با آن که هر روز مي بينمش...

ندا

و دل تنگي هاي روزهاي دور دانشگاه، به پاس همراهي اش در لحظه هاي سخت و پرهراس  

سمانه

و درد دل هاي روزهاي خستگي مان، به احترام همه واژه هاي مقدس

مينو و نرگس

که هستند و چه قدر خوب که هستند ...

 

اين روزها ، اين روزهاي گرم جهنمي، نبضم آرام مي زند احسان .

مثل کسي که مي رود به سمت مرگ؛ يا مثل کسي که در يکنواخت ترين بخش منحني زندگي اش قدم مي زند.

حالا تقريبا ديگر همه چيزش فقط روي کاغذ زنده است. حتي روي کاغذ داد مي زنم. صبح هاي تکراري که مي نشيني در ماشين و مسيري را مي روي که ديگر تقريبا همه اش را از حفظ مي تواني تجسم کني در ذهن ات. مسيري که نه سبزي خيره کننده اي دارد و نه سکوت و سکوني که مجال اندکي فکر را به آدم بدهد. زير اين آتش باران آسمان خودت را بايد پرت کني رو در روي با يک غول کوچک مثل هماني که الان روبروي تو هست و داري مي بيني اش. غولي که نمي دانم چگونه تسخير کرده همه زندگي مان را. کم مانده لابلاي همين چت روم ها، پارتي برگزار کنيم و لابد اسمايلي فيس ها هم قرار است به جاي ما بخندند.

و ظهر هاي کسل کننده که نه دستت به کار مي رود و نه ميلت به خواب و رويا. از پشت پنجره آفتاب قوس خودش را ميزند از شرق به غرب. نمي دانم مثلا زمين از اين همه چرخيدن تکراري دور خورشيد خسته نشده؟؟؟ نمي دانم اين همه تکرار و توالي فقط سهم من است يا ؟؟؟

و عصر. عصر هاي لعنتي تهران. که فاصله دانشگاه را تا خانه در راه بندان هاي مثال زدني تهران، تلف مي کني و انگار براي اين مردم، "وقت" ارزان ترين موجودي است که خرج مي کنند.خسته و درب و داغون مي رسي خانه. پرت مي شوي زير کولر روي تخت. بادي که مي گذرد از روي عرق هاي تنت و حس کرختي که وجودت را مي گيرد. چشم مي بندي و فکر مي کني که چقدر کار کرده اي.

شام و چند کلمه صحبت با مامان و بابا و يه کم دعوا با نرگس و مينو و يک کم کل کل با بابابزرگ. اين طرف هم کوهي از کتاب رو چيدي رو ميزت که شب ورق بزني. بعد مي روي که بخوابي و يه کم نوشتن و يه کم کمتر خوندن و يه چند تا اس.ام.اسي که شعر هاي دوستاي عاشقت رو مي فرسته براي مهندس ها و درس هاي مهندس ها رو مي فرسته به عاشق ها!

بعدش مي خوابي. يه چيزي شبيه مرگ. خواب حس جالبيه. حس "نيست" بودن. يعني تو در خواب به بودن فکر نمي کني. شايد همين است که مي گذارد کمي سبک تر بشوي و صبح که بازي تکراري شروع مي شود، فکر کني که امروز، روز ديگري است.

به احسان گفتم مي خوام بنويسم :

"فصل عاشقانه ها تعطيل"

و بعد :

الان که مي نويسم بايد کلي کار انجام بدم برا فردا. مجبورم از وقت خوابم هم بزنم. نمي دونم چرا حس کردم بايد اين چرت و پرت ها رو تقديم کنم. شايد اصلا نوشته ام همون جا تموم شد. بقيه اش درد دل بود. درد دلي که اون روز احسان همراهي اش کرد.

/ 54 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناصر و نادر

سلام.نميدونم از کيه به اينجا سر نزدم...يعنی يادم نمياد آخرين باری که برات کامنت گذاشتم.دليلشو هم نميدونم.اماميدونم که خيلی لحظه های خوبی رو از دست دادم.نميدونم چرا امروز - از صبح که نه - از ظهر همش ياد تو ميافتادم.فقط تونستم اين پست رو بخونم.ولييه مرور کوچولو که کردم ديدم چيزای زيادی هست که بايد بخونم.اين سرنزدامونو بذار به حساب بی معرفتی حامد جان...موفق باشی...

مهراد

چه جمعی داغ داغ ! موفق و شاد باش يا علی

بهروز

حامد. نمی دونم چی شد که يکهو دلم هوس کرد بيام اينجا بنويسم. اصلا هم نمی دونم در چه موردی بنويسم. اصلا نمی دونم چی بنويسم. اصلا من کيم که بنويسم؟ اصلا ... حامد ... حوصله ندارم ... تو داری؟ برام می فرستی مشهد؟ حامد خوابم می آيد. خواب در باران می آيد. آن مرد خواب آلوده در باران می آيد. حامد. سنگينم. رنگينم. موندم که پاشم يا بنشينم. حامد.حامد. حامد.حامد ...

یکتا

سلام ... خسته ام حامد ... دو روز دویدم توی دانشکده اندازه قربیلمان که 3 واحد تابستانی ثبت بشه که چی؟!! تازه هیچی ... چون ریاست محترم دانشکده تصمیم گرفتن به همراهی مدیر گروه محترم که تامین بودجه کنن و در نتیجه:تمام واحدهای اختیاری ترم آینده _ پاییز _ به ترم زمستان منتقل می شه و در نتیجه نزدیک 90 نفر می مونن تو کف فارغ التحصیلی ... بخند ... می گیم: چرا؟! ... می گن: بودجه نداریم ... بازم بخند ... یعنی ترم دیگه باید 6 واحد بردارم _ با وجود اینکه ترم زیر 12 واحد ترم محسوب نمی شه _ و 8 واحد باقی مونده رو بذارم برای ترم بعد ... یعنی قبل از تموم شدن واحدها از پروژه ام دفاع می کنم و بعد باید برم دانشکده سر کلاس بشینم ... بخند ... خسته ام حامد ... گفتم خوابم می آد ولی خوابم نبرد ... همین ... یا علی

یکتا

سلام حامد ... سنگین ... دم کرده ... هوا ... آسمون ... حال من ... بد ... لعنت به این جهنم ... دلم شور می زنه ... بی دلیل لابد ... بگذریم ... برم بخونم شاید درست شم ... اکانت هم مال من و تو نکن هی ... دهه ... یا علی

حامد

دل خسته ام از اين عشق بازی افتاب و زمين ... اين وسط ما کباب می شيم اخه !!!!!

هدا

قبول نيست بازی اقا :( بدون ما؟!

كو چك آبي

سلام..چه قدر زيبا..جملاتی پر معنا..روز گاری پر از اميد همراه با خستگی ها و باز هم اميد.

كو چك آبي

..با اين روزگار غريب تو كانت هاي پاييني موافقم..غريب است و شتابان هم مي گذرد و وو