برای ماه و آفتاب

به نام او که مهربان ترین است<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

در آبی خجول آسمان

پرنده ای صفیر زد :

"کجاست، پس کجاست صبح؟"

جواب دادمش:

-          "به روی بال های تو..."

پرید و ، صبح در نگاه من نشست.

 

 

" تو گفته بودی تا آخرش خواهی بود، قرارمان این نبود...."

 

حرف آخر رو که زدم و گوشی رو پرت کردم روی مبل،  خیس عرق شده بودم. باد سردی که از لابلای درز پنجره می زد تو اتاق کار، یه حس قشنگی رو پوست تنم ایجاد می کرد. فکر می کردم که یه کوه رو جابه جا کردم. اونم خیلی بزرگ. آخه قرار گذاشته بود. قرار نبود این طور شه که یهو نمی دونم چرا ....

 

آری - همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد...

 

کاغذ های همه سال ها رو می ریزم جلوم. دنبال خاطره ها عقب و جلو   می روم. و نمی دانم چه قدر مغز انسان توانایی دارد که این گونه سریع، گذشته را زیر پا می گذارد. گفتم پیش خودم خب لابد "دلش" خواسته!  "دل" آدم که بهانه و دلیل کمی نیست. عرقم یخ زده بود. رنگ بی رنگی را روی پوستم حس می کردم. یه حس کرخت شدگی. و انگار همه چیز صفر شده بود. تاریخ / ساعت / دقیقه / ثانیه...

 

 

حالا دیگر مدت هاست که بودنت فقط شده یک آیکون گاه زرد و گاه خاکستری در گوشه صفحه نمایش ام. دیگر مدت هاست که عادت کرده ایم که از کنار چراغ های روشن و خاموش هم بگذریم و بی خیال شویم. مدت هاست دیگر نامه که هیچ، پیام کوتاهی هم نداده ای. شاید رسمش این بوده و من نمی دانستم.

 

خب زندگی همین شکلی زندگی می شود برای انسان ها.

 

بگذار بگویم که چه قدر این 0 و1 های لعنتی همه جای زندگی مان را گرفته بود. بگذار بگویم عادت که کنی دیگر راستی راستی در لابلای همین 0و1 ها زندگی می بینی. معشوق مجازی و عشق مجازی می بینی.  من چه قدر خواستم به تو بگویم که این جا برای تو نیست و تو نخواستی که بفهمی. تو همیشه می گفتی که می دانی داری چه کار می کنی و من چه قدر بدم می آمد از این حرفت. که فکر می کردی قلب همه 0و1 های عالم به دست های " قادر" تو جابه جا خواهد شد. تو عیب ات این بود که فقط " بلد " بودی و من بارها به تو گفته بودم که :

 

فرق است بین بلد بودن راه و طی کردن راه.

 

می خواستم به تو بگویم که این کد ها که دارند رژه می روند از جلوی چشم هات، شاید دنیای بیرونی تو را هم تصاحب کنند. می خواستم به تو بگویم که چه قدر این 0و1 ها سیری ناپذیرند. اما تو گوش که نمی دادی. تو فقط می خواستی راز این ها را کشف کنی و به دنبال آروزهایت بودی و هیچ وقت به پل های پشت سرت نگاه نکردی که چگونه در تلاطم عبورت خرد شدند و تو تنها ماندی لای همان دنیای مجازی. به تو گفته بودم که تو

 

همان چیزی هستی که  می خواهی باشی.

 

و تو فقط یک کاشف بودی. کسی که می کوشید رمز های یک دنیای مجازی را پیدا کند. و من می خواستم به تو بگویم که کاشف ها آدم های خیلی بزرگی نیستند. اما هرگز فرصت نشد. تو فکر می کردی که خالق ات در لابلای 0و1 ها برتو هویدا می شود و هیچ نفهمیدی که این دنیای مجازی با همه بزرگی و سرعتش چه قدر محدود است. تو نامحدود را در محدود دنبال می کردی. تو غرق شده بودی و من هرچه قدر که دستم را از این بیرون دراز کردم که بکشمت لای دنیای واقعی، وقعی ننهادی.

 

تا که یک روز، در اردیبهشتی که شما عوضش کردید، بریدی. من اسمش را همین می گذارم. برایم هم مهم نیست که تو چه فکر می کنی. تو تسلیم شدی. بازنده نبودی! ولی محکوم به تسلیم شدن شدی. همه را تسلیم می کند مگر آن هایی که باورشان می شود که می توانند کاری انجام دهند. مگر آن ها که :

 

شروع می کنند به باور خودشان

 

حالا من دیگر از دنیای مجازی که تو برایم ساخته بودی می روم. من دنیای نکبت بار واقعی ام را به آرمان شهر مجازی  تو ترجیح می دهم. برای من رقص آبشار طلایی گیسوان روزگاری خیلی معنا داشت... امروز همان قدر بی معنی است که عبور غریبه ای از سر کوچه مان. تو از دنیایی که ساختی محو شدی، خودت هم طرد شدی. بی آنکه خودت راستی راستی خواسته باشی. من از شهر مجازی تو می روم. مثل همان روزی که خیلی ساده آمدی در خانه ام را زدی و مهمان شدی، امروز صبح هم رفتی. خیلی ساده. به سادگی تبدیل یک کد روشن 1 به کد خاموش 0.  دیگر وقتش رسیده که پرده دنیای مجازی را کنار بزنیم. وبرویم و دنبال زندگی بگردیم در جایی که واقعا زندگی است. من هم می روم ولی ...

 

اختیار جایی را که می روم به تو واگذار می کنم.

 

 

پی نوشت: دنیای مجازی، خوبه. لا اقل همه ما رو اون قدر قدرتمند کرده که بسازیم و ویران کنیم. اما باید یاد بگیریم که وقتی آمدیم، دیگر فقط ما نیستیم که داریم در آن زندگی می کنیم. آدم های زیادی به دنبال ما هستند. هر تغییری در ساختار این دنیای مجازی، دنیای حقیقی را هم تحت تاثیر می گذارد. باید نقطه تعادلی بین بازی خودمان در این دنیای حقیقی و آن دنیای مجازی پیدا کنیم که زودتر کامل شویم. و همیشه باید باور داشت :

 

برای هر مساله ای یک راه حل بدیهی وجود دارد، و آن پاک کردن صورت مساله است. این یعنی آغاز شکست. زیاد به این جواب فکر نکنید.

 

 

می خواستم عاشقانه ای بنویسم برای پسرک عاشق دنیای مجازی.

و بهاریه ای برای دخترکان بهاری

اما حاصل این شد. چه کنم. امیدورام که نوشته های بعدی ام، رنگ سبز تری بگیرند.

/ 68 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يكتا

سلام. حامد امروز ... يعنی از آن شب و روز کنار رود دارد همه چيز آرام می گذرد. يک جور حرکت slow motion كه انگاري دارد همه چيز را كش مي دهد و خدا را شكر اين دو روز كمتر پايم را حتي از اتاقم بيرون گذاشتم و در نتيجه فقط خودم و تنها اجزاء اين اتاق كوچك دارند توي صورتم مي خورند و هي مي گذرند ... شعرش را هم نشنيده ام هنوز. لابد كه بايد قشنگ باشد و اينكه ... حامد همه اينهايي كه من هم جزء شان هستم يك چيزيمان مي شود ... يعني اصلا انگار آمده ايم و شبيه خودمان را پيدا كرده ايم و بعد هي همديگر را تشديد مي كنيم ... هي بي دليل توي هم تكرار مي شويم و ... حرفهايمان هم حتي دارد انگاري توي يك دايره تكرار مي شود براي هم ... تكرار ... تكرار ... و من خوبم و آرامم و شايد همه اين ارامش را امشب يك سره بريزم توي آن صفحه سپيد ... شايد ... نمي دانم ... يا علي

حامد

چی بگم .... همين تلاقی موج های ماست با هم که همديگر را تشديد می کند يا هم ديگر را ميرا می نمايد ... همين که دو غم روبه روی هم می شوند غم همه دنيا .... و دو لبخند رو به روی هم می شوند لبخند همه دنيا ... و تو در ان لحظات هيچ فکر نمی کنی که اصلا زندگی يه چيز هاييش خيلی جالب است ... شايد همه چيزش... روزها دارند می گذرند... بهار امسال اين قدر دارد زود می گذرد و من دارم لذت می برم برای اولين بار از اين گذر سريع .... شايد بعد ها حسرت آن ها بخورم .. اما ياد گرفته ام که نه حسرت گذشته را زياد بخورم و نه فکر اينده را زياد بکنم ... من فکر می کنم حال است که بايد در يافت .... اره .. يکتا .... وقتی دو موج در برابر هم قرار می گيرند ... حرف های زيادی رد و بدل می شود ... ساده ترينش ... يا تشديد آن هاست يا مرگ آن ها ... اما کسلا بی خيال... می گذرد زندگی ... چه با اين ها ... چه بی اين ها ...

SETAREH

سلام بار دوم ه که وبلاگت رو می خونم بعضی از نوشته هايت رو می فهمم و گفتم که بوی غم و ماتم و عشق می ده ولی اکثر نوشته هايت رو نمی فهمم راستی می تونم بپرسم که چرا نوشته ها تون اينطوريه.! می شه زير ليسانس حرف بزنی منم بفهمم در اين صورت خواننده هميشگی وبلاگت خواهم بود.

atiyeh

سلام وبلاگم رو پاک کردم ميدونم اصلا برات مهم نيست ولی علتش رو برات مينويسم هيچ چيز ظرفيت نداره بيشترين تعداد حرف ۱۰۲۴ ok عيب نداره عادت ميکنم ديروز خسته تر از روزهای ديگر..محتاج به قدم زدن ..ولی از دست عابران مزاحمی که اگر کار و اينده ی داشتند شايد هرگز پيدايشان نميکردی..وکجا بهتر از خونه داشتم به خونه میرفتم که یکی از اشناهایم رو دیدم

atiyeh

با هم عازم شديم البته هميشه با هم بحثمون ميشه چون عقيده ها ی متفاوتی داريم گرچه من به اين گفته ی سارتر اعتقاد دارم که من دشمن تو و انديشه ی تو هستم ولی حاضرم جانم را فدا کنم تا انديشه ات را ازادانه ابراز کنی حرفت را بزن با اين حال دوباره بحثمون شد کلافه شده بودم...خودم رو لابلای عابرانی ديدم که بدون توجه به غم و اندوه ديگری در انديشه ی مشکلات خود در حرکتند ومن همچنان ميرفتم

atiyeh

باديدن کودکی که در خيابان دراز کشيده بود ..وکاسه ای برای گدايی در کنارش ...با دو دست بر سر خود کوبيدم که چی داره به سر کشورم ميايد من چی ميتونم بکنم و چه بايد بکنم چی از دستم بر مياد جز اينکه مبلغی ناچيز کمکش کنم ...به فرض که کردم اينده ی اين بچه و امثال ان چی ..ابوذر ميگويد تعجب ميکنم از مردی که در خانه اش نانی نمی بيند و بر سر مردم شمشر نمی کشد چرا که همه ی مردم در فقر او سهيم اند

atiyeh

قرارشد مبلغی که صرف اين دنيای مجازی ميکنم به يک نياز مند بدم مهر بر ميگردم فراموشم نکن

مریم

ديدنت امروز خوب بود ... خيلی وقت بود فکر کنم اينطوری نخنديده بودم ... مرسی ... خوب باشی ... هميشه :)

آمنه / Ameneh

سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی دارید ... خوشحال می شوم به من هم سر بزنيد ... منتظر نظرات و پيشنهاداتتون هستم . ضمنا می خواستم نظرتون رو در مورد تبادل لینک بدونم . اگر موافق بودید بهم در ژرفا خبر دهید . متشکرم . موفق باشيد و در پناه ايزد متعال .