تابستونه

به نام او<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

برای بچه های کوچک، خدا همیشه روی طاقچه اتاق است ...

که نگاه می کندشان !

 

برای بچه های کوچک، توپ گرد و زمین خاکی ... گرمای بی نظیر!

 

برای بچه ها، کوچه های تابستان یعنی دفتر خاطراتی که کاغذی

نیست ... از جنس عمر است.

 

برای ما بچه ها، تابستان  یک فصل است ... مثل همه فصلا ..

اما ... مثل این که تعطیل است !

 

 

اِن امین جلسه شعر خونی بر و بچه ها که بعد مدت خیلی طولانی برگزار می شه، هدی هم هست...

جاش هم که خوبه ... فرهنگسرای شفق – پنج شنبه 4-7 عصر (صبح پانشید برید ضایع شید !!!)

 

 

/ 8 نظر / 25 بازدید
یکتا

سلام ... تابستان تعطیل ... فصل عاشقانه ها تعطیل ... زندگی هم به همچنین ... می آم حامد ... چون می خوام قشنگ ترین چهره های عمرم تا حالا رو تو ذهنم ثبت کنم ... یا علی

كو چك آبي

كو چه و تابستون و گرما و هزار خاطره..انگار اون موقع ها گرما معني نداشت..روزگاري بدون ريا..با قلب هاي پاك..معصوم و نجيب..كو چه هاي باريك ولي تو ذهنمون قد يه دنيا بزرگ..بوي كوچه ي مامان بزرگ..گريه ها و خنده هاي قشنگ اون دوران هنوز برام قابل دركه..انگار صداي مامان بزرگ هم داره نزديك ميشه..انتظار تا يه طلوع ديگه..كاش همه انتظار ها اينقدر زود تموم شه..قد يه روز..به اميد باز گشت دوباره به اين صفحه ي پر خاطره..يا علي.

بهروز

حامد اين تعطيل کردن های تو بد آموزی داره ها ... چرا تعطيل می کنی؟ اونهم اينقدر رسمی ... حامد ... می دونی گاهی احساس می کنم پشت واژه هات يک چيزی هست که پنهانش می کنی ... نمی دونم شايد اشتباه می کنم اما انگار يک حسی هست توی حرفات که آدم نمی تونه کشفش کنه و همين باعث ميشه گاهی نوشته هات رو بارها و بارها بخونم ... به هر حال ... اين يادداشتت بس که فراز و نشيب داشت من رو به ياد نشانی سهراب انداخت ... راستی سر نمی زنی به دم دستی هام ... از اون اطراف گذشتی؛ سنگريزه بردار و به شيشه ها بزن ...

بهروز

ببين؛ تقصير من نيست ها؛ آدم مياد ۵۰ کلمه می خونه بعد هوس می کنه ۵۰ تا هم کامنت بگذاره ... راستی يادم رفت بپرسم خوبی؟ باور کن چيزی توی ذهنم نيست اما دلم می خواد هر چيزی که به ذهنم می رسه رو اينجا بنويسم ... نوشته ات غريبه حامد .. ميدونی ... کلماتی مثل بچه؛ توپ و زمين خاکی که کنار هم اومدن هم نتونستن غربتی که در اين يادداشت موج می زنه رو پنهان کنن ... انگار دلتنگی حامد ... برای کسی ... که ...

اميد بلاغتی

باد در موهايش بعد از يازده ماه به روز شد...منتظرتان هستم و مشتاقتان...يا حق.

مینا

یادم رفت یه سری به ما بزن