شاید حرف آخر

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

                                

به نام او : خدای اول ها و آخر ها

 

با یاد و احترام لیلا و اعظم ابراهمیی،  

تقدیم به بابا و مامان !

 

شد 34 ماه !

34 ماه که نوشتم تو این خونه ای که این روزها سوت و کوریش خودم رو هم دل گیر می کنه. خونه ای که شده بخشی از همه زندگی ام. زندگی واقعی ام. جایی که خیلی گریه هام رو ریختم تو نوشته های شبانه اش. جایی که فریاد هام رو ریخته بودم توش وقتی که نگاه می کردم به دیوارهای دل گیر دانشکده. یه جایی شبیه دفترچه خاطرات. دفترچه ای که می شه یه روز خیلی چیز ها رو از توی نوشته هاش در آورد. این جا شده بخشی از من. بخشی از چیزی که بهش می گن حامد یا می گن هامد. اصلا مگه چه فرقی می کنه. دیگه مدت هاست که عادت کردم به این چیز ها توجه نکنم. اما می دونی! بذار خیلی راحت و ساده برات بگم همسایه! وقتی چیزی می شود بخشی از وجودت و بعد می خواهی بکنیش و بگذاریش کنار (آن هم شاید برای همیشه) انگار که چیزی گم کنی. نه که عادت کرده باشم به تو ِ مجازی ها ! نه که فکر کنی که بی نوشتن در تو در می مانم وسط راه زندگی. نه باور کن حتی به این هم فکر نمی کنم که تمام کردن راه خوبی باشد برای تعییر دادن اوضاع. اما می دونی! می گن وقتی که براتون یه جایی زندگی کردن سخت شد، هجرت کنید. "واهجروا" ..حالا دارم می رم. می رم یه خونه جدید. می رم آیلار .... ماهی برای تو... ماهی برای من ...

 

اما بذار حالا که آخرین کلمه هام رو دارم می ریزم تو نسل سبز... تو جایی که 3 ساله همرام شده ... این ها رو برای شما بگم ... بگم از همه کسانی که بودند. از همه آدم هایی که این جا اومن و یا نیومدن و با همین اومدن، نیومدن هاشون زندگی را مرور کردم و به قول بامداد هم چنان دوره می کنیم، شب را و روز را .. هنوز را !

 

از روزی که اومدم :

 

برای علی

روزی که بهت گفتم و اومدی و با هم شروع کردیم، حدس می زدم یه روزی شونه هات رو لازم داشته باشم، چه برای گریه کردن و چه برای تکیه کردن بهشون. می دونستم و هنوز هم می دونم و امیدوارم که به همه فکر های بزرگی که داری برسی. همین همراهی نصفه و نیمه ات هم خوب بود. خوب و دوست داشتنی.

 

برای هدا

راستش جزو اولین کسایی بودی که اومدی و اون روزی که اومدی همه چیز یه جوری بود. یه جوری معمولی. خب برای تو نوشتن که می دونی سخته. روزی که رفتی و خیلی چیزها، عوض شدن، باز این جا موند و شد خونه ای برای نوشتن همه تنهایی هام. برای نوشتن از خیلی چیز هایی که دیگر دورتر از آن بودی که رو در رو بشنوی. به قول مسعود : "بستی و رفتی .تا ....." آره. روزی که رفتی دیگه چیزی معمولی نبود. سخت بود !

 

برای مانا

می دونی . آدم تو زندگی اش با آدم های زیادی آشنا می شه، اما همیشه آدم های کمی هستن که می تونن تغییر بدن آدم های دور و برشون رو. مانا از اون دست همراه هایی بود که با دل تنگی های روزهای دور مدرسه و غروب خاکستری، خیلی چیز ها رو یاد داد. خیلی چیز ها... شاعر و کلا زندگی ...

 

برای فرهاد(غزل معاصر) و مرتضی( آدمک)

این دوتا من رو پرت کردن تو قشنگ ترین گوشه های زندگی. جایی که یاد گرفتم از همه چیز، حتی چیز های خیلی سخت هم لذت ببرم. خونه جفتشون برام جایی بود و هست که قشنگ ترین غزل های زندگی رو توش مرور می کنم. فرهاد راستی راستی برازنده است که پدرخوانده این جمع نام بگیره. البته از نوع محبوبش ...

 

برای لیلا

آبی آسمون از اون خونه هایی است که همراهی اش تو همه این مدت بیشترین چیزهارو یادم داده. لیلا هم خوب می نویسه و هم خوب فکر می کنه . شاید این فکر کردن برای نوشته هاشه که برام همیشه متفاوتش کرده از همه بلاگستان. من اسمش رو می ذارم جایی برای زندگی. من قشنگ ترین کامنت ها و نظرات بلاگم رو متعلق به لیلا می دونم. به قول خودش : "خدا حفظت کنه ! "

 

برای مسعود و احسان

آقا طیب و نوشته هاش از همون روز اول بوی بهشت می دادن. من مسعود رو خیلی طول کشید تا دیدم. شاید حتی اون دیدار اول عجیب و غریب رو تا مدت ها تو خاطرم نگه دارم. مسعود یه جوریه. یه جورایی خیلی متفاوت. هم قشنگ فکر می کنه و هم این قدر توان داره که فکرش رو قشنگ تر بیان کنه. احسان بچه گرم و دوست داشتنیه که من رو یاد رفیق هایی می ندازه که آدم هر بار می بینتش فکر می کنه مثلا بعد یه سفر چند ساله داره باهاش روبوسی می کنه و درد دل می کنه. عاشقانه ترین نوشته های زندگی رو تو خونه مسعود خوندم و موجز ترین حرفاش رو  تو خونه احسان. و از نظر خودم، بهترین و قشنگ ترین حرف هام رو زیر نوشته های این دو تا نوشتم.

 

برای هدا و نفیسه و مریم

هدا یه روز اومد. یه روزی اول صبح یکی از روزهای بهاری. با نوشته های طولانی اش، که برام غیر منتظره بود، فکر کردم که یه آشنای دوست داشتنی سر راهم قرار گرفته. درسته که هدا برام خیلی زود از قالب بلاگ در اومد و به شکل نامه شد و حرف های دوست داشتنی، اما توی همه این 15 ماه آشنایی مون، خونه اش، راحت ترین خونه بود برای گفتن و یا نگفتن خیلی از حرف های من. هدا روز به روز عوض میشه و این تنها ویژگی انسان هایی که می خوان به رهایی برسن.

نفیسه خیلی دور و خیلی نزدیکه. دوست خوب. همراه خوب. کسی که خوب می فهمد. کسی که همین جوری هم نگاه کنی، خوشبختی را همراه خودش دارد، شاید گاهی فراموش کند. بانوی اردیبهشت واقعا بهش می آید دخترک. مریم خواهرترین این جمع بود. دخترک دزد واژه ها و غزل های ناب است و قلبش به وسعت همه زندگی جا دارد برای دوست داشتن !

 

برای میثم

همسفر پاییز. بهار. تابستان و زمستان. یاد جمشیدیه هایی که با هم نرفتیم. یاد امام زاده هایی که هر بار شانه خالی کردم از رفتن با او. همراه خوبی که حرف های خوب و نرمش همیشه آرامش رو به قلب آدم باز می گردونه. همیشه . این روزها پسرک دارد خدمت سربازی ...

 

 

برای ایمان/مهرداد/مریم/ندا

این چهار تا، دوست هستن و همراه. ما با همه فرق هامون، کنار هم چیزی خلق کردیم به اسم خاطره، خوب و بد ِ این خاطره ها زیاد مهم نیست. مهم عمقشونه. حالا داریم تقریبا روزهای آخر با هم بودنمون رو مرور می کنیم. مروری تلخ و شیرین.

 

و برای یکتا

یکتا، شاید آروم ترین خونه دنیا رو داره. همیشه فکر می کنم که چقدر خوبه که هست. چه خونه اش حزن نگاه باشه، چه خونه عروسک، چه ماه قبیله. یکتا خونه اش، آرامش خاصی به آدم هدیه می کنه. یکتا چه نوشته اش غمگین باشه، چه شاد، چه رویا دیده باشه توش، چه واقعیت رو بگه، دوست داشتنی است. چیزی که در مورد یکتا می تونم بگم اینه که یکتا خودش دنیایی است. دنیایی به بزرگی یک انسان. یکی که فکر می کنم آشنایی باهاش می تونه جزو بهترین حادثه های زندگی هر انسان باشه. یکتا آسمونی ترین حرف هاییه که یه انسان می تونه بزنه. یکتا راستی راستی ماه قبیله است. قبیله عاشقان دنیا !

 

حالا دارم آخرین کلمه هام رو می ریزم تو دل نسل سبز. الان که می نویسم، خیلی چیزها رو تو ذهنم دارم مرور می کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم این جا تموم شه. یعنی هنوز هم تموم نشده. فقط دیگه خسته شدم. دوست ندارم با حس خستگی، تو جایی بنویسم. اینه که فکر کردم شاید برم. برم برای همیشه. برم و حرف هام رو بزنم، برای آیلار !

کاش احسان بود، که بهش می گفتم که تو فصل عاشقانه های تعطیل،

 

دل نوشته ها تعطیل !

 

خدانگهدار ... هم شما ... هم خاطره های تلخ و شیرین

 

/ 62 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحيد

یه یادداشتی راجع به سریال نرگس نوشتم.اگه دوست داشتین یه سری به من بزنید

پناهگاه

يادش به خير

عشق خدائی

سلام وب زیبا و تخصصی خوبی داری با گفتهای خوب و آموزنده خواستم بگم افرین به شما که سر شار از انرژی مثبت هستید و به مخاطب خود انرزی فکری میدهی باز به دیدارت خواهم امد به امید دیداری دوباره موفق باشی (عشق خدائی) سلام بر گفتارهای شیرینت اری درباره عشق معنویت خوبیها گفتی من هم میگویم عشق وجودت سر شار از ویتامین خوشحالیی باشی چرا که وب شما هم خوب و هم زیبا و شعر و نوشتهایت از امید آرزوی سر چشمه میگیرد دلت شاد روح نورانیت لبریز از عشق خدائی باشد انشاا... http://www.mother20.persianblog.ir عشق با روح شقايق زيباست... عشق با حسرت عاشق زيباست... عشق با نبض دقايق زيباست... عشق با زهر حقايق زيباست... عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست تو خود یک روح خدائی هستی

شبنم

چرا ؟ يه سال و خورده ای گذشت ... خيلی نبود آدما چه غريبه چه آشنا بده . انگار که دنيا يه چيزی کم داره ! به هر حال تصميميه که به من ربطی نداره اصلا . هر جا هستيد موفق و سرشار باشيد .

حسين

بنام خدا تا حالا ديدي ماه زخمي بشه ؟...حوالي دلهاي سنگ ودستان پر از سنگ ماه زخمي شد!!! ماه زينب ويا همان هلال زينب,برسر ني به همراه كاروان غمديده وارد شام شد.

تورج بخشایشی

شیطان عصاره ی هوس و لج شد پای فرشته های خدا کج شد دستش ....................... با دوتا مطلب جدید بروزم و منتظر خوندن نظرات ارزشمندت

تورج بخشايشي

سلام دوست من با بينامتنيت در پساغزل و يك شعر بروزم منتظر خوندن نظراتت هستم

ميريام

سلام. امروز بعد از سالها اومدم اينجا. و رفتم سمت آيلار. ديدم خداحافظی کردی. اينجا هم خداحافظی! کجا داری ميری پسر؟

ميريام

بازم سلام. خواستم بگم هيچ وقت نفهميدم چرا اسم من اون بالا هست... و هيچ وقت نفهميدم چرا اسم من اون پايين نيست تو نوشته ات!!!!!! هيچ وت حتی حالا بعد از اين همه سال........................